تبليغاتX
magicalkingdoms.com Ticker
Free Disney Tickers

دریافتـــ کد های بارشــی برآی وِبلآگ



کـ ـُ ـد هـ ـ ـآیِ قـ ـ ـآلِـ ـِ ـب

کدهآی آیکن میس هآنی

لیلا و دیاکو

نیروانا عسل مامان و باباش
نیروانا عسل مامان و باباش
نیروانا عشق مامان و بابا
سلام متاسفانه بلاگفا خرابه و من نمیتونم عکس بگذارم در اولین فرصت اگر درست شد عکس میگذارم اگر درست نشد وبلاگم و انتفال میدم به یه ادرس دیگه
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 | 14:8 | مامان نیروانا |

سلام دوستای گلم ببخشید خیلی دیر به دیر میام پنجشنبه هفته گذشته تولد عمو بزرگم بود خوب بود و خوش گذشت شنبه هم من و مامانم شدیدا مریض شدیم نصف شب ساعت 3 من تب کردم چون خونه مامانیم ( مامان مامانم ) بودیم باباییم من و سریع برد بیمارستان کودکان دکتر گفت سرما خوردم 2 روز تب داشتم ولی الان خیلی بهترم باباییم برام یه دونه جوجه خریده ولی مامانم نیاوردش خونه بابام هم به مناسبت گرفتن پوشک برام یه موتور جایزه خریده دایی مامانم هم از نروژ اومده و برام سوغاتی اورده خوب دوستان هر روز به روز مرگی میگذره و اتفاق خاصی نیست میخواستم عکس بگذارم ولی متاسفانه بلاگفا مشکل داره امیدوارم درست بشه و من به زودی بیام براتون عکس بگذارم
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 15:19 | مامان نیروانا |

سلام

من اومدم

پنج شنبه گذشته با مامان و بابام رفتیم باغ وحش و حیوونهای شل و ول اونجا رو دیدیم  بعد هم ناهار رفتیم بیرون پیتتا ( پیتزا ) خوردیم بعدم اومدیم خونمون

این چند روزه به روزمرگی گذشته

فقط پریروز خبر فوت خاله مامانیم ( خاله مامان مامانم ) رو بهمون دادن

فردا  هم مراسم سومشون هستش که ما باید بریم

شدیدا به بابام وابسته شدم همش بهش میگم بابا من اصلا خوشم نمیاد تو بری سره کار وقتایی هم که سره کاره من یه عالمه گریه میکنم که بگید بابام بیاد خونه بعدم که به بابا میگم من اصلا دوست ندارم بری سر کار بابا میگه باشه نمیرم ولی دیگه پول ندارم برات شیر بخرما منم میگم نه پس برو سر کار ولی زود بیا

شدیدا عاشق عروس بازیم همش به خودم تور وصل میکنم و با چاقوی اسباب بازیم رقص چاقو میکنم عکساش و توی ادامه ببینید قضاوت کنید

خوب بفرمایید ادامه مطلب برای دیدن عکسا :


ادامه ی حرفهای ما
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 14:57 | مامان نیروانا |

سلام

بالاخره پروژه ما به پایان رسید و من سر بلند از این پروژه بیرون اومدم

۵ شنبه هفته گذشته ما مهمون داشتیم همه دوستای بابام بودن عمو آبتین وخانواده عمو ابوالفضل و خانواده عمو مجید و خانومش عمو عطا و خانواده عمو مسعود و خانومش عمو جوادو عموی خودم و داییم هم بودن فقط عمو حمید و خانومش نبودن عروسی دعوت بودن نتونستن بیان

خیلی مهمونی خوبی بود خیلی خوش گذشت من کلی کادو گرفتم کلی رقصیدم کلی با آرمیتا و بارمان بازی کردم در کل شب خیلی خوبی بود

جمعه رفتیم بهار من ۲ جفت کفش خریدم

از روز جمعه هم من و مامانم رفتیم خونه مامانیم ( مامان مامانم ) تا دیشب

راستی یه چند تا کلمه رو خیلی بامزه میگم ماکاناری ( ماکارانی)/تخم خورغ ( تخم مرغ ) قالامه ( قابلمه )

خوب دوستای گلم بفرمایید ادامه مطلب برای دیدن عکسا

روی عکس ها توضیح میدم :

 


ادامه ی حرفهای ما
چهارشنبه سی ام فروردین 1391 | 14:55 | مامان نیروانا |

جاوا اسكریپت

دریافتـــ کد های بارشــی برآی وِبلآگ

دریافتـــ کد موُس برآی وِبلآگ



کـ ـُ ـد هـ ـ ـآیِ قـ ـ ـآلِـ ـِ ـب